تبليغاتX
پرنیــــــــان
سپاسگزار از همراهی دوستان

غزل شماره ۳۹

گر گرفت ناگهان داغ مثل اشتیاق

اوفتاد عاقبت پا به پای اتفاق

سررسید مثل سال خوشدل و گشوده بال

لب گشود چون هلال ماه خفته در محاق

خسته خسته چون نسیم لای برگ ها دوید

بال بست و آرمید بر دریچه اتاق

پشت بام آسمان خوشه ستارگان

كهكشان به كهكشان چلچراغ چلچراغ

سرو سربلند من ایستاده در چمن

تا افق قدم بزن كوچه كوچه باغ باغ

تاج نور بر سرت تافته است از افسرت

خم به خم مكسرت آسمان طاق طاق

مژده ای كه می رسم ای خلیج منتظر

رودخانه درگذشت از عقاب باتلاق

آذر 85

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 20:35  توسط نیما سیفی مقدم | 
سلام

و باز هم ممنون از لطف عزیزان که زحمت می کشند و به اینجا سر میزنن.

اول از همه بگم که به خاطر امتحان پره اینترنی که ۱۵ اسفند دارم تا یک ماه این دنیای مجازی رو ترک می کنم!(تا بلکه خدا دلش به خاطر این گوشه نشینی ما به رحم بیاد و این امتحان رو به خیر از سرمون بگذرونه!)بنابراین بعد از امتحان در اولین فرصت به تک تک دوستان سر می زنم و از خجالتشون در میام.

برام دعا کنید

این هم یک مثنوی از همون مجموعه که در پست های قبلی معرفی کردم.منتظر نظرات بی نظیرتون هستم تا خستگی درس از تنم دربیاد!

مثنوی ۱

تا زنگ حیات در زمین خورد

تقویم جهان رقم چنین خورد :

¨

تصویر شب از تراس دنیا

غربت غربت هراس دنیا

یك سو همه سو به سو تلاطم

آن سوی دگر گناه گندم

مفتون احاله معما

یك آدم و صدهزار اما

در دایره ای غریب مانده

دردا كه چه بی نصیب مانده

خو كرده اسارت زمین را

بی آن كه خودش بداند این را

با غربت خویش همنشین بود

همزاد بهشتی زمین بود

از شاخه شب سحر نمی چید

می جست ولی سحر نمی دید...

¨

تا نغمه آشنایی آمد

از آن سوی شب صدایی آمد

جوشید و به بطن داستان رفت

تا متن حدیث آسمان رفت

از مشك تر به تشنگان جفت

صد قصه به گوش تشنگان گفت

وز كنده پیر آتش آورد

آن واقعه را به یادش آورد...

بانگی زد و رسم دلبری را

آموخت به او سخنوری را

¨

آنگاه انسان به شوق برخاست

رخصت طلبید و فرصتی خواست

از حوصله زمان سر آمد

چون مطرب نغمه خوان درآمد

نالید و سخن ز خواستن گفت

با او به زبان خود سخن گفت :

¨

ای خواستنی باصلابت

از روی یقین نه روی عادت

بخشودن بیست باره با تو

ایمان از من ، اشاره با تو

باری به اشاره نگاهت

نزدیك حضور بارگاهت

تعظیم فرشته هم كم آمد

جنبید جهان و آدم آمد

ای شعر نگفته نخوانده

ما را به شعور خود رسانده

از من تن خویش را نپوشان

آن را كه سزد به من بنوشان :

از ضجه زار زائرانت

پیغام بران و شاعرانت

تسجیل به دل مسودم را

آقای دلم - محمدم - را

ای مشغله از تو ، ماتم از تو

توجیه گناه مریم از تو

جز صورت تو شمایلی نیست

جز زنده به نام تو دلی نیست

آنان كه به عشق تن سپردند

چشمان تو را به زن سپردند

ای دام جنون دانه دانه

در من ولع كبوترانه

از ذات مجردت جدایی؟

ای عشق ، تو كیستی؟ كجایی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:13  توسط نیما سیفی مقدم | 

سلام به همه شما دوستان عزیزی که با اولین حضور من در دنیای مجازی اینقدر آشیانه ی پرنیانی منو نورانی کردید

اما:به نظر من در وبلاگای ادبی نقد چندان جایگاهی پیدا نکرده من به هر دوستی که از این به بعد سر بزنم شعرشو نقد خواهم کرد از عزیزانی هم که ما رو قابل خوندن!! میدونن ممنون می شم که نقدو فراموش نمی کنن (البته اگه وقتشو نداشتین یه قضیه ی دیگه س)

و اینم غزل ۲۲ از مجموعه غزل "بودا بمان به خاطر نیلوفران باغ"

 

 

 

غزل ۲۲

اتاق خالی و خاموش بی نفس زدنی

كنار پنجره اش نیم باز عكس زنی

نشسته ای تك و تنها غریب تر از من

بدون آن كه به من حرف روشنی بزنی

هنوز در شریانم حضور داری اگر

هنوز جاری جریان گرم خواستنی

ستاره وار اگر محو آفتاب توام

در التهاب توام تا تو آتشم بزنی

به بوی واقعه پروانه وار می آیم

اگر تو پیله ای از مهر دور من بتنی

سلوك سوختن است این و بی كران شدن است

چه بی كران شدنی و چه سور سوختنی

¨

نیامدم كه نوید نیامدن بدهد

به من نگاه تو در نغمه های بی سخنی

تمام قصه سراپای شوق بردن توست

و شوق تو زن زیبای دوست داشتنی

تویی كه آینه صاف شعر گفتن من

تویی كه نیمه زیباتر وجود منی

به بام خسته و دلگیر شامگاهانم

دوباره سایه ای از آفتاب می فكنی؟

¨

سپس سكوت تو و سایه های تكراری

نه بوی یوسف گم گشته ای ، نه پیرهنی

صدای پای تو... در كوچه باد می آید...

و تو هنوز در اندیشه نیامدنی

آذر۸۳

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:36  توسط نیما سیفی مقدم | 

سلام و دوباره های من از مجموعه شعری که توی پست قبلی وعده داده بودم لطفا نقد کنید نه تعریف و تمجید خالی:

 غزل ۲۳

مه بود و گرد واهمه از هر كران باغ

می ریخت بر تن شب و بر گیسوان باغ

هم بال رقص مرگ كلاغان كهنه سال

پیراهن هراس و تن آسمان باغ

ناقوس می نواخت و پرسش طنین فكند

وامانده بود از اوج شگفتی دهان باغ :

انگار بی مقدمه از راه می رسید

پاییز فصل خاتمه داستان باغ

¨

آری رسید مرگ و علی رغم وعده ها

در بی گمان باغ تبر زد به جان باغ

آنگاه مثل فاتح خونریز سالیان

مست ایستاد گرم تجلی میان باغ

ای عشق همتی نگذار عاشقانه ها

با مرگ ناسروده شود بر زبان باغ

نیلوفران بدون تو پژمرده می شوند

بودا بمان به خاطر نیلوفران باغ

¨

نشنیده اید پنجه خونین روزگار

رحمی نكرده هیچ به جان جوان باغ

ای فالگیر پیر كه بزم شراب را

تعبیر كرده بودی از استكان باغ

باغم به سوگ خویش نشسته چه می شود

تكلیف سروهای چمان در گمان باغ؟

شاعر كجاست حلقه مهر درخت ها

آموزگار فلسفه كو باغبان باغ؟

دیگر كتاب خاطره ها را ورق نزن

خشكید فصل گل ، به سر آمد زمان باغ

آذر ۸۳       

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:7  توسط نیما سیفی مقدم | 
سلام من نیما سیفی مقدم هستم. باد ما را با خود خواهد برد...

از بهار۸۱ خیابان ولیعصر پارک ملت تا آبان۸۱ خیابان ولیعصر فرهنگسرای بانو(جلسات نقد شعر دکتر یاسمی).

از ظهیرالدوله آرامگاه فروغ تا شعرهای حسین منزوی.

و یادش بخیر...سال ۸۲ و ۸۳ دوره ی نهم دفترشعرجوان.

و یادش بخیر...اسماعیل امینی و قیصر که حتی هنوز هم نمرده است.

و یادش بخیر...جشنواره های مهرگان از مهر۸۱(شیراز) تا آبان همین امسال(اهواز).

و یادش بخیر...ولنجک دانشکده ی پزشکی در این ۶ سال و ۵/۱ سال آینده دانشکده ای که دوستش داشتم ولی نه به اندازه شعر...

القصه...توی این وبلاگ شعرامو از مجموعه غزل "بودا بمان به خاطر نیلوفران باغ" می نویسم.این مجموعه الان ارشاده و تا چند وقت دیگه در میاد.خوشحال میشم اگه سر بزنین...

فعلا....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:47  توسط نیما سیفی مقدم |